به همین سادگی

خوب که فکر می کنم می بینم:

بی هدف شروع شد

بی هدف ماند

بی هدف هم تمام شد

[نقطه سر خط]

باران گناه

گم شدم در پهنه صحرای عشق        در شبی چون چهره بختم سیاه

 ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت        بر سرم بارید باران گناه

فروغ فرخزاد

یک حکایت خیالی

بگذارید از همان اول برایتان بگویم: من بودم. آفتاب و نسیم و درخت و سایه. از وسعت دنیا یک درخت خانه ام بود. آن هم نه تمامش، فقط یک شاخه اش، البته آن شاخه ی پر برگش. برگ های تازه ی توت. آرام بودم. آرام آرام. از این برگ به آن برگ. یک کرم آرام و شاد. دغدغه ای نداشتم. ناراحتی نداشتم. خستگی نداشتم. بزرگترین آرزویم رسیدن به برگ بعدی بود، که همیشه هم دست یافتنی بود. کرم های دیگری هم بودند، ولی مطمئن بودم که زندگیم از همه شان بهتر است. روز ها، شب می شد و شب ها روز. نمی دانم دقیقا کی بود. درست یادم نیست. نمی دانم چه شد. خودم خواستم، کسی مجبورم کرد، دیوانه شدم، تقلید کردم، غفلت کردم. نمی دانم کدام بود. هرچه بود، به خودم که آمدم، دیدم خودم را در پیله حبس کرده ام. به دور از آن همه نعمت.

روز ها گذشت. البته حدس می زنم. چون در آن پیله، روزن و زمان وجود نداشت. باز هم دقیقا یادم نیست. نمی دانم چند وقت گذشت. باز هم نمی دانم چه شد. خسته شدم، تغییر کردم، خودم خواستم، دیگری خواست، خود به خود بود، گذشت زمان بود. نمی دانم کدام بود. یک روز. پیله را شکافتم. شاید هم خودش شکافته شد. می خواستم سریع خودم را از آن زندان خود ساخته نجات دهم. اصلا حواسم نبود که توی پیله بودم. پیله ای در بالای درخت. اصلا حواسم نبود که خواهم افتاد. ولی نیفتادم. بین زمین و آسمان ماندم. پرواز می کردم… طولی نکشید تا همه چیز را بفهمم. دو بال رنگین و زیبایم را، شاخک هایم را، بدنم را و اسمم را. من دیگر کرم نبودم. پروانه بودم. من دیگر آرام نبودم. دایم باید بال می زدم.

کمی هم از حال بشنوید: همه اش یک جمله است. من می خواهم همان کرم باشم. بی قرار بودن را دوست ندارم. افق ها و آرزو های دور دیدن و و نرسیدن را دوست ندارم. آوارگی را دوست ندارم. من پروانه بودن را دوست ندارم. این روز ها خیلی خسته ام. پناهی هم ندارم. به چاهِ گُل نشستم تا در آن فریاد کنم و بگریم، شدم تماشاگه دیگران. چرا که زیبایی  بال هایم ، با زیبایی گُل دیدنی بود. خواستم خودم را بسوزانم. به شعله ی شمع نزدیک شدم. شدم موضوع شعر و احساسات اهل ذوق و ادب. گهگاهی هم بازیچه ی هوسی می شوم و یا مقصد نگاهی.

من می خواهم همان کرم باشم. آرام آرام. چرا هیج کس از من نپرسید؟

گناه

عشق من!

من هنوز مؤمنم.

تنها گناه من تویی …

 

برگرفته از ترانه های توی تاکسی!

پ.ن.: در سه خط، سه بار “من” به کار رفت و دم از عشق می زند!

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

فکر کنم سال سوم ابتدایی بود. شاید هم یک سال بعد تر یا عقب تر. با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم یک نشریه درست کنیم! قرار شد که من داستان هایش را بنویسم. متنی را که در زیر می خوانید، داستانی است که آن موقع برای آن نشریه نوشتم. البته نه این داستان و نه آن نشریه، هرگز منتشر نشد!

 

انتخاب بین خوبی ها و بدی ها

یک روز نوجوانی از خانه فرار کرد، تازه خانه ی آنها وسط جنگل بود. آن پسر فقط توانست یک روز گرسنگی را تحمل کند، اما روز بعد تصمیم گرفت به خانه بازگردد. رفت به خانه دید خانه شان خراب شده است و هیچ کسی در آن نیست. وحشت زده شد. ناراحت و سرگردان دنبال غذا می گشت. در دل خود افسوس می خورد. به خاطر این اتفاق بد دیگر نا امید شده بود. ناگهان در گوشه ای از جنگل یک نور درخشان دید. رفت تا ببیند این نور درخشان از چیست. یک فرد را با شنلی که از جنس نقره بود، دید. آن مرد گفت تو اولین کسی هستی که من را دیده ای! آن فرد، نوجوان را به خوبی ها دعوت کرد. یک طرف دیگر خیلی تاریک بود. رفت تا ببیند که چیست. یک فرد با شنل سیاه رنگی دید. این فرد نوجوان را به سوی بدی ها برد. نوجوان دو راه  داشت بین خوبی ها و بدی ها. متاسفانه نوجوان بدی ها را انتخاب کرد. این فرد نوجوان را به راهی بسیار بسیار تاریک برد. نوجوان داشت کم کم می ترسید و کم کم داشت پشیمان می شد که بدی ها را انتخاب کرده است. ناگهان آن فرد خوب ظاهر شد، البته با پدر و مادر نوجوان. پدر و مادر از او خواهش کردند که به خوبی ها بیاید، اما آن فرد بد او را داشت گول می زد و به راه بدی می کشاند. ناگهان نوجوان به خودش آمد و گفت: من با بدی ها مبارزه می کنم و به سوی خوبی ها می روم. بعد آن فرد بد آنها را ترک کرد. ناگهان آن فرد خوب غیب شد. نوجوان و پدر و مادر در خانه ظاهر شدند. به خاطر خستگی زیاد خوابشان برد و روزهای بعد سعی کردند که دیگر مشکلی بین آنها پیش نیاید.

تا داستان بعدی خدا نگهدار!

پ.ن.: بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

فیلم

هر چقدر هم درست باشه، باز هم غلطه. اینکه نتونی سرت رو بالا بگیری و راجع بهش حرف بزنی درستش نمیکنه. این خودتی، خودتی که درستش میکنی. اول خدا، بعد هم همت و غیرت خودته که باهاش همه چی درست شدنیه. برا همین هم همین الان دستت رو میگیری به کنده زانوت و پا میشی میگی: یا علی

قسمتی از فیلم سیزده ۵۹

 

ضرب المثل

یک جوال دوز به خودم

یک سوزن به او

فلک

ما با تو ایم و با تو نه ایم

این چه حالت است … ؟

ارباب، شورِ شیرین مایی .

 

توهّم – ۲

کم کم داشت خودم هم باورم می شد …

« نوشته‌های قدیمی‌تر